نگاهی به شهرستان های ساوجبلاغ و نظرآباد : سرزمین ریشه ها / نگین فرهنگی استان البرز / میراث دار مدنیت نه هزار ساله / خاستگاه فرهنگ های کهن و ناب ایران زمین
سفارش تبلیغ
صبا

 

پای افطار چراغانی گیلاس 

اسماعیل آل ­احمد

مدرس و معاون پژوهشی حوزه علمیه امام جعفر صادق (ع) شهرستان ساوجبلاغ

همیشه دوست داشته ­ام به بزرگان این دیار و همه فرزانگی و فرهیختگی آنان، دورادور، عشق بورزم اما همیشه دوستان خوبم ـ مهرداد کورش ­نیا و حسین عسکری و... ـ مرا به غرقه ­شدن در بیم موج دل سپردن به عشق اینان فراخوانده ­اند و من با همه جان­ سختی ­ام باز نتوانسته ­ام اصرار و پیشنهاد آنان را ندیده و نشنیده انگارم و دوباره مثل هر بار، پای در گردابی چنین حایل نهاده­ ام و بی ­محابا به این بزرگان، نزدیک شده ­ام و به حکم صداقت روستایی ­ام تمام ­قد، دل ­باخته فرزانگی ­ها و فرهیختگی ­های آنان شده ­ام و تا به خود آمده ­ام آن بزرگ، دامنش را از دستان ارادتم بیرون کشیده و دامن ­کشان رفته است و من باز رنج قراق را پس از مدتی اندک، لاجرعه سرکشیده ­ام و چه تلخ است که می دانم این بار، نه بار آخر است.

این رنج، وقتی دوچندان می­ شود که سن تو، سنی باشد که در آن به این فراق ­های پیاپی مبتلا شوی و نتوانی بغضت را بیرون بریزی چون خیر سرت، مرد یک خانواده هستی و خوب نیست که هر چند وقت یک بار، زن و بچه ­ات خرد شدن تو را تماشا کنند. به ناگزیر، این بغض با تمام سنگینی و به سختی تمام در لایه­ های توبرتوی جانت و بر روی هزاران بغض فروخورده دیگر، رسوب می­ کند و تو یک قدم دیگر به سکوت ابدی، نزدیکتر می­ شوی. گاه البته این بغض ­ها را در روضه حضرت شهید آزادی ـ علیه­ السلام ـ می ­ترکانی و آرام می ­شوی. روضه چه فرصت خوبی است برای مردانی که نمی خواهند خردشدن­ شان را کسی ببیند. در آن تاریکی محض است که شانه ­هایت می ­لرزد و اشک با خود همه آن رسوب­ های سنگین و سخت را بیرون می­ ریزد و آرام می ­شوی. جان به قربان لب تشنه ­ات یا حسین!

این مرگ ­نوشته را برای رفتن استاد جعفر والی (1312 - 1395) می نویسم و چون خواننده ارجمند مرا نمی ­بیند در­ اشک ریختن، خیالی آسوده دارم. با استاد جعفر والی از سالیانی دور و به برکت دوستی با مهرداد کورش­ نیا آشنا شدم. از او شنیده بودم که استاد در اوج بحران مالی برای بازی در فیلمی ضعیف با پیشنهادی صدهزار تومانی مواجه می ­شود اما به احترام هنر از پذیرش آن سر باز می ­زند. استاد با آن وجه می ­توانسته خانه ­ای خوب در شمال شهر تهران بخرد.

این محبت دورادور را هم­ چنان در دل داشتم تا آن که فهمیدم استاد از بازیگران فیلم «گاو» استاد «داریوش مهرجویی» بوده است. فیلمی که امام (ره) درباره آن فرموده بودند: «مثلاً فیلم گاو آموزنده بود.» (صحیفه امام، ج 12، ص 292، سخنرانی 23/2 /1359).

گذشت تا در دوره کارگردانی انجمن سینمای جوان قم به دستور استاد رضا نوروزی گوهر برای تمرین درباره فیلم­نامه اقتباسی، هر کدام از ما سراغ فیلمی اقتباسی رفتیم و من فیلم «پاداش سکوت» مازیار میری (محصول 1385) را برگزیدم. فرهاد توحیدی، فیلم­نامه «پاداش سکوت» را از داستان «من قاتل پسرتان هستم» از کتابی به همین نام (تهران: افق، چ 6، 1391) از نویسنده هم­ استانی استاد «احمد دهقان» اقتباس کرده است.

چکیده داستان آن فیلم این است که اکبر منافی ـ پرویز پرستویی ـ که سابقه بستری شدن در آسایشگاه جانبازان موج ­گرفته را دارد اکنون فروشنده بلیت اتوبوس ­های شرکت واحد است. یک شب با دیدن چهره هم‌ رزم شهیدش یحیی ـ مهدی صفوی ـ در تلویزیون حالش بد می ­شود و به سراغ پدر یحیی ـ جعفر والی ـ می­ رود و ادعا می ­کند یحیی را نه عراقی ­ها که او کشته اما جزییات آن را به یاد ندارد و ...

با استاد جعفر والی، انس بیشتری پیدا کردم و همین انس وادارم کرد تا وقتی کورش ­نیا و عسکری از دیدار با استاد در روزی از روزهای ماه مبارک رمضان سال 1394 خبر دادند بی­ درنگ پذیرفتم. افطار را مهرداد کورش ­نیا با خودش از خانه آورد تا زحمت تهیه غذا را به استاد نداده باشیم. بین راه، استاد دکتر حکمت ­الله ملاصالحی هم افتخار هم سفری با ایشان را به ما مرحمت فرمودند و راه افتادیم. ولیان یکی از روستاهای دلبر شهرستان ساوجبلاغ و خاستگاه خاندان استاد والی است. در همان جا هم خانه ­ای بزرگ دارند. رسیدیم اما فقط ما به آن جا نرفته بودیم بلکه چند نفر دیگر از هنرمندان و تحصیل­ کردگان سرشناس کشور هم آمده بودند. الان متاسفانه نام­شان را فراموش کرده­ ام. خرسندی­ ام کامل شد وقتی دیدم استاد سیدعباس میرخانی هم هستند. این شاعر و پژوهنده چیره­ دست.

بیش و پیش از همه رفتار و گفتار استاد والی را زیر نظر گرفتم. در آن جلسه بحث­ های مهمی درباره تاریخ ایران به میان آمد. استادان ملاصالحی و میرخانی و مهمان دیگری که اطلاعات تاریخی عمیقی داشت با هم به تبادل نظر پرداختند اما استاد والی در نهایت ادب و سکوت، بی­ هیچ اظهار نظری سراپا گوش بود تا این که بحث به کتاب جنجالی «در دام ­گه حادثه» (آمریکا: شرکت کتاب، چ1، 1391) رسید. این کتاب، خاطرات «پرویز ثابتی» ـ مدیر اداره بررسی­ های سیاسی و امنیت داخلی ساواک ـ را در بر دارد. ظاهراً ثابتی در آن به تطهیر سازمان جهنمی ساواک، همت گماشته و شکنجه ­گری قرون وسطایی آن را از بیخ و بن منکر شده است. حرف که به این جا رسید استاد والی به سخن آمد و گفت: «معلوم است که دروغ می­گوید. ساواک چنان جو ترسناکی درست کرده بود که وقتی من در جلسه ­ای که خود همین ثابتی در آن حاضر بود به وضع فرهنگی کشور انتقاد کردم دوستان دل­ سوزم مرا از انتقاد در حضور ثابتی منع کردند و گفتند خودت را آماده کن.»

سخن از جهان ­پهلوان تختی هم به میان آمد. همه آن جمع در مشکوک بودن مرگ او هم ­نظر بودند. آن مهمان دیگر که نام­شان را از یاد برده­ ام گقت: «اگر هم مرگ او کار رژیم نبود مخالفان رژیم نهایت استفاده را برای ضربه ­زدن به رژیم در افکار عمومی بردند. اصلاً هر کسی از نخبگان منتقد که از دنیا می رفت همین جو، تمام فضای فرهنگی ـ سیاسی کشور را در برمی­ گرفت.»

استاد سیدعباس میرخانی گفت: «من در آن ایام، نوجوان کشتی ­گیری بودم که مدام با جهان ­پهلوان مأنوس بودم. وقتی خبر درگذشت ایشان را شنیدم به محلی که همه مردم برای تشییع پیکر تختی رفته بودند رفتم و از تیر چوبی جراغ برق کنار آن ساختمان بالا رفتم و از روشنایی بزرگ سقف آن مکان تمام مراحل غسل جهان ­پهلوان را دیدم. در سینه او شکافی بزرگ بود که هرچه پنبه در آن فرو می­ بردند خون آن بند نمی ­آمد.» کورش­ نیا گفت: «همین که تختی در آخرین یادداشتش نوشته که کسی او را مجبور نکرده خود بهترین دلیل است که او به این کار مجبور شده است.»

نزدیک به افطار، چند بار کارگزار خانه استاد والی یادآوری کرد که «زودتر افطار کنید آخر حاج­ آقا روزه است.» من، منظورش بودم. او آن قدر خودمانی و تودل ­برو بود که تا فهمید من طالقانی هستم تا آخر آن دیدار با من به لهجه محلی حرف زد. آخر کوه پایه­ های البرز از الموت قزوین تا کن تهران هم از نظر لهجه و هم از نظر فرهنگی، بسیار به هم قرابت دارند. کورش ­نیا از این همه تأکید آن عزیز به روزه داری من، از کوره در رفت و گفت: «ببین ما هم مسلمونیما.»

استاد سیدعباس میرخانی به مناسبت سخنی که در آن جمع درباره تصوف به میان آمد گفتند: شخصی که این فرقه­ ها می­ کوشند خود را به او منتهی نشان دهند در همه این فرقه­ ها شخص حضرت علی بن ابی­ طالب ـ علیه ­السلام ـ نیست بلکه صرفاً شباهت و اشتراک اسمی است.

آن مهمان دیگر که اسمش را از یاد برده ­ام به مناسبت بحث از امام (ره) گفتند: داماد ما در قم، نزدیک بیت مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (1254 ـ 1340) قصابی داشت. روزی دیده بود که فردی روحانی عبایش را روی سرش کشیده و وارد خانه آیت ­الله بروجردی شد. هم­ زمان با ورود این روحانی ناشناس، خانواده ­های توده ­ای­ های بازداشتی به دست حکومت پهلوی، برابر بیت آیت ­الله بروجردی برای تظلم، گرد آمده بودند. آن فرد روحانی که رفت داماد ما از یکی از اعضای دفتر آیت­ الله بروجردی پرسیده بود که آن روحانی کی بود؟ او هم گفته بود: «نشناختیش؟! حاج ­آقا روح ­الله بود دیگه. اومده بود تا آقا رو راضی کنه که با این بیچاره­ ها ملاقات کنه. گناه ­کاری شوهراشون به این­ها چه ربطی داره.»

اذان را که زدند تا مهرداد، سفره افطار را بچیند سریع نمازم را خواندم و جای همه شما سبز، افطار را خوردیم و آماده برگشت شدیم. راه ما از دالانی درختی می­ گذشت که سقف آن را گیلاس ­هایی درشت و براق و خوش ­رنگ، چراغانی کرده بود. ناخواسته چشم­ هامان به گیلاس­ ها گره خورد و سرهامان همان ­طور رو به آن سقف چراغانی گیلاسی قفل شد. استاد که حال را ما را دید با نجابتی سرشار از شرمندگی گفت: ببخشید، من به این گیلاس ­ها دست نزده ­ام تا دخترم از کانادا بیاید و خودش این­ها را بچیند. همه با هم لبخند زدیم و به دختر استاد والی حسادت کردم.

حسین عسکری به استاد والی گفت: «حاج­ آقا آل­ احمد در کنار طلبگی ­اش در دوره کارگردانی سینمای جوان هم شرکت کرده و جند فیلم کوتاه هم ساخته.» دستانم در دستان استاد، گره خورده بود و دوست نداشتم دستان استخوانی اما زندگی ­بحش استاد را رها کنم. حرف حسین که تمام شد استاد با لحنی گرم­ تر و استوارتر، چشم در چشمان من دوخت و گفت: «مهم نیست که چه کاره ­ای و کجایی. همیشه سعی کن خودت باشی.» این جمله را یکی از دوستانم با دو گوش خودش از حضرت آیت ­الله العظمی سیدموسی شبیری زنجانی ـ از مراجع معظم تقلید روزگارمان ـ هم شنیده بود. یعنی می­ شود و می­ توانم به این مقام برسم.

سرمست از این دیدار به خانه برگشتیم و من گاه در فضای مجازی از احوال استاد والی خبر می­گرفتم تا این که روز جمعه بیست و هفتم آذر 1395 با تلفن حسین عسکری از مرگ استاد والی باخبر شدم. انا لله و انا الیه و راجعون. آن بغض سنگین و سخت، دوباره کامم را تلخ کرد. حسین اما ول کن نبود چند بار، اهمیت آن دیدار و ثبت آن را یادآوری کرد. او نمی ­داند که هر بار نوشتن چنین ماجراهایی برایم حکم یک پوست ­اندازی کشنده دردناک را دارد. شاید هم می ­داند اما محصول این پوست ­اندازی را باارزش ­تر از درد کشنده ­ای می ­داند که من تحمل می ­کنم.

من به استاد والی و همه آن عظمتش درود می­ فرستم و همه را به خواندن فاتحه ­ای برای آن مرحوم فرا می­خوانم. همیشه دوست داشته ­ام به بزرگان این دیار و همه فرزانگی و فرهیختگی آنان، دورادور، عشق بورزم اما همیشه...

استاد جعفر والی هنرمند نامدار ساوجبلاغی درگذشت


نوشته شده در  یکشنبه 95/10/5ساعت  6:2 عصر  توسط حسین عسکری 
  نظرات دیگران()


فهرست مطالب وبلاگ ساوجبلاغ پژوهی
سخنانم در نشست نقد و بررسی کتاب «چشمان یعقوب»
مقدّمه ام بر کتاب تاریخچه آموزش و پرورش در استان البرز
گفت و گویی با سید مقتدا حسینی مبلغ البرزی شیعه در سوئیس
سروده استاد عباس میرخانی درباره دکتر سید حمید میرخانی
مقاله ام درباره پزشک نامدار ساوجبلاغی دکتر سیّد حمید میرخانی
یادداشت انتقادی اسماعیل آل احمد درباره فرهنگسرای مهر شهر نظرآباد
گفت و گویم با خبرگزاری ایرنا درباره رازی پژوه البرزی
یادداشتم در خبرگزاری شبستان درباره مسجد جامع برغان
مقاله ام درباره میرزا محسن نجم آبادی در روزنامه اطلاعات
شناسنامه وبلاگ ساوجبلاغ پژوهی
[عناوین آرشیوشده]